((شعري از خودم آن هم در شب امتحان تاریخ))
خدا چشم از جهان بسته وقلبش را زمهر ما فروشسته
مگر ديگر نمي بيني که گردون فلک ديگر
نه مجنوني نه فرهادي نه راميني نمي زايد
مگر ديگر نمي بيني شراره هاي شيرينهاي تاريخي
زچشم نرگسان در دل نمي بالد نه مجنوني نه فرهادي
مگر ديگر نمي بيني به جاي تيشه ي فرهاد وعشق صادق مجنون
به جز نيرنگ وخودخواهي ، شب وصل ولب ولعل خداحافظ دگر چيزي نمي بيني
وگر ديدي جواني را زمستي ميکند فرياد
خيال باطلت باشد که پنداري زروي طلعت ليلي زمستي نعره برآرد
اگر ديدي چراغ خانه اي روشن وسوسو مي زند هر دم
مپنداري که مجنوني زتاب دوري ليلي نميخوابد نمي سايد
خدا چشم از جهان بسته وعشق خود زقلب ادم وحوا فروشسته
دراين عهد ودر اين قرن ودر اين سال ودراين ساعت
به جاي مهربان قلبي دل سنگي ، دل سنگي تپش دارد

